يک پنجره...
يک پنجره...
بازهم باران تند وبی امان می بارد
انگارسارهای درخت کهنسال باغچه ی کوچکمان به چشمان خيس من و آسمان می نگرند
صدايم،غريبانه ،لبريز وحشت پروانه ايست که بالهايش را خشکانده ودر لابلای
برگهای دفتر خاطراتم جای داده ام...
در جستجوی پنجره ای برای ديدن ويا شايد شنيدن می گردم
پنجره ای که تنهايی دستهايم را از بخشش شبانه ی
عطرستاره های آويخته در دامان شب سرشار نمايد
و خورشيد را به ميهمانی گلهای شمعدانی خوابيده در خاک خيس فرايش خواند
يک پنجره که مثل حلقه ی چاهی درانتهای خود به قلب زمين رسد...
يک پنجره....
تنها يک پنجره...
ماندانا...شمال هميشه بارانی
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 19:33 توسط فریدخادمی |