پارسال تو همچین روزی با یه ولادتی شروع شد و امروز اولین سالگرد تولد دردی کشان هست (یاد اولین پست افتادم که قرار بود در عین مستی تعقل کرد و ...)
قرار بود هر هفته یکبار چیزهایی که به ذهنم میرسه رو بنویسم بعد از چند ماه شد هر 15 روز یکبار و این اواخرم که به زور ماهیانه به روز می شد، نمی دونم با این اوضاع به دومین سالگرد هم میرسه یا نه !
هر چی که بود خیلی سریع گذشت انگار همین دیروز بود، عجب میگذرد این قافله عمر!
چند وقتیه که وقتی جلوی آیینه می ایستم تا سرمو شونه کنم یکی دو تا تار موی سفید رو سرم میبینم. شاید خنده دار بیاد ولی نمی دونم چرا دلم یکمی میگیره، احساس می کنم چه زود گذشت و داره می گذره و اصلا متوجه نیستم و ....
وقتی یکی از برو بچ خوش ذوق این شعر فریدون مشیری رو برام فرستاد دیدم چقدر حال و هوام به اون پیر مرد شبیه!
آهی کشید غمزده پیری سپید موی
افکند صبحگاه، در آیینه چون نگاه
در لابلای موی چو کافور خویش دید
یـــــــک تـــــــار مــــــوی سیـــــــاه !
در دیدگان مضطربش اشک حلقه زد
در خاطرات تیره و تار خود دوید
سی سال پیش نیز،در آیینه دیده بود:
یـــــک تـــــــــار مــــــوی سپیــــــد !
در هم شکست چهره محنت کشیده اش
دستی به موی خویش برد و گفت: ((وای!))
اشکی به روی آینه افتاد و ناگاه
بگریست های های !
دریای خاطرات زمان گذشته بود
هر قطره ای که بر رخ آیینه میچکید
در کام موج، ضجه مرگ غریق را
از دور می شنید
طوفان فرو نشست،ولی دیدگان پیر
می رفت باز در دل دریا به جستجو
در آب های تیره اعماق خفته بود:
یک مشت آرزو ....!
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 7:24 توسط فریدخادمی |
