<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>فریدخادمی</title>
<link>http://faridboykhademi256.blogfa.com/</link>
<description>عکس</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 01 Aug 2007 19:22:48 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://faridboykhademi256.blogfa.com/post-6.aspx</link>
<description>پارسال تو همچین روزی با یه ولادتی شروع شد و امروز اولین سالگرد تولد دردی کشان هست (یاد اولین پست افتادم که قرار بود در عین مستی تعقل کرد و ...)

قرار بود هر هفته یکبار چیزهایی که به ذهنم میرسه رو بنویسم بعد از چند ماه شد هر 15 روز یکبار و این اواخرم که به زور ماهیانه به روز می شد، نمی دونم با این اوضاع به دومین سالگرد هم میرسه یا نه !

هر چی که بود خیلی سریع گذشت انگار همین دیروز بود، عجب میگذرد این قافله عمر!

چند وقتیه که وقتی جلوی آیینه می ایستم تا سرمو شونه کنم یکی دو تا تار موی سفید رو سرم میبینم. شاید خنده دار بیاد ولی نمی دونم چرا دلم یکمی میگیره، احساس می کنم چه زود گذشت و داره می گذره و اصلا متوجه نیستم و ....

وقتی یکی از برو بچ خوش ذوق این شعر فریدون مشیری رو برام فرستاد دیدم چقدر حال و هوام به اون پیر مرد شبیه!

 

آهی کشید غمزده پیری سپید موی

افکند صبحگاه، در آیینه چون نگاه

در لابلای موی چو کافور خویش دید

یـــــــک تـــــــار مــــــوی سیـــــــاه !

در دیدگان مضطربش اشک حلقه زد

در خاطرات تیره و تار خود دوید

سی سال پیش نیز،در آیینه دیده بود:

یـــــک تـــــــــار مــــــوی سپیــــــد !

در هم شکست چهره محنت کشیده اش

دستی به موی  خویش  برد و گفت: ((وای!))

اشکی به روی آینه افتاد و ناگاه

بگریست های های !

دریای خاطرات زمان گذشته بود

هر قطره ای که بر رخ آیینه میچکید

در کام موج، ضجه مرگ غریق را

از دور می شنید

طوفان فرو نشست،ولی دیدگان پیر

می رفت باز در دل دریا به جستجو

در آب های تیره اعماق خفته بود:

یک مشت آرزو ....!
</description>
<pubDate>Wed, 01 Aug 2007 19:22:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faridboykhademi256&amp;postid=6</comments>
<dc:creator>faridboykhademi256</dc:creator>
<guid>http://faridboykhademi256.blogfa.com/post-6.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یادمان باشد</title>
<link>http://faridboykhademi256.blogfa.com/post-5.aspx</link>
<description>ياد من باشد كاري نكنم كه به قانون زمين بر بخورد
ياد من باشد.....
ياد من باشد اگر خاطر من تنها شد طلب عشق ز هر بي سرو پايي نكنم
يا من باشد</description>
<pubDate>Wed, 01 Aug 2007 18:19:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faridboykhademi256&amp;postid=5</comments>
<dc:creator>faridboykhademi256</dc:creator>
<guid>http://faridboykhademi256.blogfa.com/post-5.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تقدیم به تو</title>
<link>http://faridboykhademi256.blogfa.com/post-4.aspx</link>
<description>تو روزنهء نوری درخانهء ظلمت پوش
ديباچهء آوازی برمتن شبِ خاموش
 چيزی به من از باران چيزی به من از پرواز
چيزی به من از گريه چيزی به من از آواز
می بخشی و می خوابی بر بستری ازاعجاز
می مانم و می رويم درسنگرِ يک آغوش
بر متن شب خاموش</description>
<pubDate>Wed, 01 Aug 2007 18:17:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faridboykhademi256&amp;postid=4</comments>
<dc:creator>faridboykhademi256</dc:creator>
<guid>http://faridboykhademi256.blogfa.com/post-4.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>توازادی</title>
<link>http://faridboykhademi256.blogfa.com/post-3.aspx</link>
<description>و آزادی... 
هميشه همانی باش که خودت می خواهی ،نه آنچه ديگران می خواهند...
تو آزادی...
و چون پرنده شوق پرواز داری،
مگذاربالهايت را پيش از آنکه به اوج رسی ،کوتاهش نمايند...
مگذار پاهايت را قبل از بر خاستن به زنجير اسارتش بندند... 
...تو آزادی...
تو معنای آدميت را به دوش می کشی
مگذار انديشه ات را تيره و تار نمايند...
مگذار قدرت بودنت را به انزوا کشانند...
مگذار ،مگذار ،که تو آزادی و انسانی ...
مگذار هستی ات را به فنايش رسانند...
مگذار سايه ی پليدشان را بر آسمان وجودپاکت بتابانند...
مگذار ،مگذار ..
که تو باز هم آزادی ...
وبا صدای بلند به روی فريب و نيرنگ لبخند بزن 
تا باز هم همانی باشی که بودی و خواهی بود ،
تو آزادی...تو آزادی
تو تا هميشه آزادی</description>
<pubDate>Wed, 01 Aug 2007 18:13:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faridboykhademi256&amp;postid=3</comments>
<dc:creator>faridboykhademi256</dc:creator>
<guid>http://faridboykhademi256.blogfa.com/post-3.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>يک پنجره...</title>
<link>http://faridboykhademi256.blogfa.com/post-2.aspx</link>
<description>يک پنجره...
بازهم باران تند وبی امان می بارد
انگارسارهای درخت کهنسال باغچه ی کوچکمان به چشمان خيس من و آسمان می نگرند
صدايم،غريبانه ،لبريز وحشت پروانه ايست که بالهايش را خشکانده ودر لابلای 
برگهای دفتر خاطراتم جای داده ام...
در جستجوی پنجره ای برای ديدن ويا شايد شنيدن می گردم
پنجره ای که تنهايی دستهايم را از بخشش شبانه ی 
عطرستاره های آويخته در دامان شب سرشار نمايد
و خورشيد را به ميهمانی گلهای شمعدانی خوابيده در خاک خيس فرايش خواند
يک پنجره که مثل حلقه ی چاهی درانتهای خود به قلب زمين رسد...
يک پنجره....
تنها يک پنجره...
ماندانا...شمال هميشه بارانی</description>
<pubDate>Thu, 26 Jul 2007 07:32:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faridboykhademi256&amp;postid=2</comments>
<dc:creator>faridboykhademi256</dc:creator>
<guid>http://faridboykhademi256.blogfa.com/post-2.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خیلی دوست دارم</title>
<link>http://faridboykhademi256.blogfa.com/post-1.aspx</link>
<description>وقتي از تو مينويسم از فكر كردن باز ميمانم

وقتي از تو مينويسم در خيال فرو ميروم

وقتي از تو مينويسم نوشتن را فراموش ميكنم

وقتي از تو مينويسم عاشقتر ميشوم

براي تو مينويسم تا اندكي بيش با تو باشم

وقتي با تو هستم دنيا برايم زيباست

با تو بودن براي من دنياست

تو را خواستن غرور را شكستن است

تو را خواستن عشق را پذيرفتن است

تو را خواستن درك روياهاي باورنكردني است

و من تو را ميخواهم اي افسونگر شبهاي تنهايي من</description>
<pubDate>Thu, 26 Jul 2007 07:23:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faridboykhademi256&amp;postid=1</comments>
<dc:creator>faridboykhademi256</dc:creator>
<guid>http://faridboykhademi256.blogfa.com/post-1.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
